تبليغاتX
ترنج

پیغامی بر صفحه ظاهر می شود،

جعبه ای سیاه با نوشته هایی سفید.

سفید بر سیاه.

اما آنچه گونه هایم را رنگ می دهد،

سرخ است.

سرخی به رنگ شرم و شادی!

نوشته شده توسط ترنج در دوشنبه 2 آذر1388 |

تو با من قهر می کنی چون فکر می کنی تو را درک نمی کنم.

من با تو حرف می زنم چون فکر می کنم تو را می فهمم...

به این می گن تفاهم، نه؟!

نوشته شده توسط ترنج در یکشنبه 1 آذر1388 |

- بدو، بدو... حراجش کردم، آتیش زدم به جونم... بدو، بدو.

-چی می فروشی آقا؟!

-داروی خودکوشی با اسانس ایست قلبی. بدو، بدو حراجه... خونه ات آباد شه، آتیش زدم به جونم...

-داروی نظافت نداری؟

-نه خانوم جون، داروی نظافت قدیمی شده، جاش سیلک اپیل بخر. بدو، بدو....داروی ...

نوشته شده توسط ترنج در پنجشنبه 28 آبان1388 |

1. تماس با ستاره

2. جلسه کتاب

3. هماهنگی سفر کویر

4.  جستجو درباره پازولینی و برتولوچی

5. اولش سخته

6. هنوز زنده ام!

نوشته شده توسط ترنج در چهارشنبه 27 آبان1388 |

بزرگراههای خلوت تهران،

هرز می روند

وقتی راننده آژانس

با سرعت 70

روی اعصاب من رانندگی می کند!

نوشته شده توسط ترنج در یکشنبه 24 آبان1388 |

دلتنگی های آدمی را ، باد ترانه ای می خواند،
رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می گیرد،
و هر دانه ی برفی به اشکی ناریخته می ماند.
سکوت سرشار از سخنان ناگفته است،
از حرکات ناکرده،
اعتراف به عشق های نهان
و شگفتی های بر زبان نیامده.
در این سکوت حقیقت ما نهفته است
حقیقت تو و من.

نوشته شده توسط ترنج در دوشنبه 18 آبان1388 |
معنای جاذبه را کسی بهتر می داند که درد پرت شدن از پل مدرس-تخت طاووس را به تن چشیده است.
نوشته شده توسط ترنج در پنجشنبه 14 آبان1388 |
جاده تاریک و بی عبور،

کورسوی چراغی در بلندای شبح تپه ای دور!

من تنها نیستم!

نوشته شده توسط ترنج در یکشنبه 3 آبان1388 |
- تو..

- من؟

- تو چرا...

- من چرا چی؟

- تو چرا نمی خوای...

- من چی رو نمی خوام؟

- آخ، بذار تموم شه حرفم... میشه؟

- ...

- ... هیچی، مهم نبود.

نوشته شده توسط ترنج در چهارشنبه 29 مهر1388 |
چه خاطراتی... دوست دارم دوباره برم. زود زود زود! 
نوشته شده توسط ترنج در پنجشنبه 23 مهر1388 |

Yo                fumo                 Nosotros/as          fumamos                             

Tu                fumas                Vosotros/as          fumais

el, ella, usted  fuma                 Ellos/as, ustedes   fuman


Y tu?

نوشته شده توسط ترنج در چهارشنبه 22 مهر1388 |

Azadeh es mal. Que tal? Bien? Moy bien? Perfecto? Super Perfecto?

Ella es confusia...

نوشته شده توسط ترنج در سه شنبه 21 مهر1388 |
چه شبهایی با خوندن غزلهات آروم گرفتم،

چه تصمیمهایی با تفال به دیوانت گرفتم،

چقدر شعرهاتو دوست دارم.

چقدر دوستت دارم.

نامت به یاد باد، حافظ شیرین بیان!

نوشته شده توسط ترنج در دوشنبه 20 مهر1388 |

گمشده ام، در زبانی که مرا مفهوم نمی سازد.

GPS تو وسایلتون هست؟!

نوشته شده توسط ترنج در یکشنبه 19 مهر1388 |
A dagger in my heart,

A bullet in my thought,

An injured feeling,

A misundersood language,

Are all I've got!

I'm rich enough to buy a misery!

نوشته شده توسط ترنج در چهارشنبه 15 مهر1388 |

دیروز که با حال نزار سرماخورده تو اتوبان یادگار شمال می رفتم کلاس، یک راننده تاکسی موسفید شروع کرد به اذیت کردن، لایی کشیدن و چسباندن ماشینش برای راه گرفتن. چند بار خیلی نزدیک شد. خیلی بی حال بودم. آخرش از راستم سبقت گرفت. بعد از چند دقیقه دیدم یک پسری توی 206 از سمت راستم علامت می دهد که شیشه را پایین بکشم. مثل همیشه اهمیت ندادم. اصرار کرد. شیشه را پایین دادم و با اعصاب خردشده از دست راننده تاکسی بهش توپیدم که "چی می گی؟" با حرص گفت "صبر کن، اگه دوباره پیداش شد، بهش نشون می دم." و تا مسافت 2 ، 3 کیلومتر اسکورتم کرد. مبهوت بودم از این واکنش! راننده دیگر پیدایش نشد. من هم از 206 تشکر کردم و او رفت. رفت، به همین سادگی.

چقدر خوب است... هنوز هستند پسرانی در شهر من که می فهمند، هنوز می فهمند...

نوشته شده توسط ترنج در پنجشنبه 9 مهر1388 |
دوستی میگه خوشا به حالت که مینیمال می توانی بنویسی! گرچه چندان هم این طور نیست!!

زندگی پست مدرن، زندگی مینیمال است... مینیمالیستی عاشق می شویم، و مینیمالیستی، فارغ. مینیمالیستی زندگی می کنیم، می نویسیم، حتی مینیمال می خوابیم و خواب می بینیم. و درز می گیریم گلایه های "من غریبم مادر جان" را. حتی مینیمال فکر می کنیم. بعضی وقت ها نگاه مینیمال، اندیشیدن در دایره بسته ای می شود که چشم انداز فکری اش محدود به گستره قابل دید چشم بندهای اسبهای مسابقه است. گاه، تمام حسها و حرفهای نگفته تو قالب مینیمال، دود می شوند. گاه، در قالب مینیمال، مینیمال می شویم.

نوشته شده توسط ترنج در یکشنبه 5 مهر1388 |
هنوز تو در من زنده ای، 

وقتی با دیدن هر لحظه و هر صحنه عاشقانه نامربوط

حسی از درون تهی می کند مرا...

تو در من هنوز زنده ای.

"آی عشق، چهره سرخت"* گم و پیدا می شود.


* پ.ن. پاره ای از شعر شاملو

نوشته شده توسط ترنج در چهارشنبه 1 مهر1388 |
می پوسم،

پیش از آنکه چشمانت

بوسیدن چشمانم را از یاد ببرد.

نوشته شده توسط ترنج در دوشنبه 23 شهریور1388 |
بمان!

حتی به اندازه یک نوشته، یک نامه.

دورتر نرو!

اگرچه نزدیکی ات

به اندازه فرستادن یک پیغام باشد.

نوشته شده توسط ترنج در چهارشنبه 18 شهریور1388 |

دیشب با مامان و آزیتا رفتیم ابر فروشگاه (!) هایپر استار را ببینیم. با اینکه چندان از ما دور نیست، حدود 45 دقیقه ای تو راه بندان خیابان های اطراف فروشگاه ماندیم که تا شعاع 1 کیلومتری ادامه داشت. وقتی فکر  می کنم، می بینم ما ملتی هستیم که دست رد به سینه هیچ چیز جدیدی نمی زنیم!! حتی اگر این چیز جدید، در مقایسه، تقلید ناقصی از نمونه های فرنگی اش باشد.

از یکی از کارکنان درباره فروشگاه پرسیدیم. فروشگاه، تحت مدیریت کارفر فرانسه فعالیت می کند و همه سیستمهای آن به دوبی وصل است، محصولات هم ایرانی بودند هم خارجی. ساعت کاری 9 صبح تا 12 شب.

بیایید از بالا با حرکت Zoom in به این موضوع نگاه کنیم:

1. ارتفاع 100 متری: خیابانهای شلوغ و بی حرکت، انباشته از خودروهایی که در مسیر رفت یا بازگشت از فروشگاه از جای خود تکان نمی خورند. حرکت مورچه وار، کمی تا قسمتی همراه با بوق و لایی کشی

2. ارتفاع 50 متری: سبقت خودروها از هم در صف منتهی به پارکینگ فروشگاه(!!)، طوری که مامور هدایت خودروها با نشان دادن باتوم، راننده ها را وادار به ماندن در مسیر می کند. آدمهای زیادی که پیاده از چندین خیابان دورتر به سمت فروشگاه می روند.

3. ارتفاع 5 متری: پارکینگ و فروشگاه یک طبقه ای بسیار وسیع، فروشگاه مارکهای مختلفی که هنوز راه اندازی نشده اند، محوطه ای بزرگ با راهنماهای آویخته از سقف که محصولات هر قسمت را مشخص می کند، از شیر مرغ تا جان آدمیزاد.

4. ارتفاع 2 متری: تنوع محصولات زیاد است. قیمتها هم 200، 300 تومان از بیرون ارزان تر است. مردم جوری خرید می کنند که انگار دیگر فرصتی نمانده. آنقدر تنه خوردم که یاد صفهای خرید دوران جنگ افتادم.

5. ارتفاع 1 متری: در قسمت فروش شمع، هیچ کدام از محصولات، در قسمت توضیح داده شده نبود. همه چیز جا به جا شده بود. نظارتی نبود. مسئولی نبود که پس از بازدید مشتریان قفسه ها را مرتب کند. هنوز نیازمند زمان هستیم تا فرهنگ این نوع خرید را جا بیندازیم. می دانید، اگر شمع ساده بزرگ بخواهید باید در قسمت شمعهای روبان دار اکلیلی دنبالش بگردید.

6. کاملا روی زمین: مثل همیشه و همه جا آشغال روی زمین دیده می شد. کنترلی روی خرید اجناس نبود. آزیتا حتی دیده بود کسی چیپسی را از قفسه برداشته، باز کرده و خورده بود!!!

دلم می گیرد... باز چیزی از دنیای مدرن وارد کردیم، بی آنکه فرهنگ آن را بیاموزیم...

پ.ن. خاطرات فروشگاه چادری کوروش بدجوری برام زنده شد.  

نوشته شده توسط ترنج در سه شنبه 17 شهریور1388 |
خواستم جواب ژولین رو درباره پست قبلم بدم، دیدم بهتره یه کم راجع به این "ته هستی" کلا حرف بزنم. آخه بد جایی نیست!

ته هستی جاییه که همه چیز هست، همه هستن، هر چی بخوای مجازه، هر کاری بکنی، بهت گیر نمی دن. مرزی نیست، حدی نیست. می تونی بخوای! خواستن، آرزو کردن گناه نیست.

دوست داشتی، گیلاستو دستت می گیری میری پیاده روی، لبی تر می کنی.

دوست داشتی، فریااااااااااااااد می زنی که خسته ای.

دوست داشتی، با باد هم آغوش میشی، موهاتو می سپری دستش، تنتو، روحتو. 

دوست داشتی، به زمین و زمان بد و بیراه می گی که چرا "نفس کز گرمگاه سینه می آید برون، ابری شود تاریک، چو دیوار ایستد در پیش چشمانت."*

بازم بگم از این "ته هستی"؟ اونجا خیلی دور نیست، کافیه عزم رفتن کنی. 

پ.ن.*: قسمتی از شعر "زمستان"، اخوان ثالث

نوشته شده توسط ترنج در دوشنبه 16 شهریور1388 |
از ته هستی و از طرف دوستی، آهنگ برادر جان داریوش، که شاید 15 ساله دیگه گوش نمی دم، رسید دستم... دوباره گوش دادم. شعرش خوب بود، مخصوصا برای دلهای تنگمون توی این روزها ...

شاید بد نباشه بعضی وقتا به چیزهای باسمه ای نگاهی دوباره کرد...

برادر جان- داریوش

نوشته شده توسط ترنج در پنجشنبه 12 شهریور1388 |
تو مسابقه ای که شنبه موقع دوچرخه سواری با سجاقک دادیم، من بردم، گرچه سنجاقک اول شد. آخه من حالشو بردم... اون نه!
نوشته شده توسط ترنج در چهارشنبه 11 شهریور1388 |
فقط تو می دونی چرا از ستاره های دنباله دار حرف می زنم ... زیر آسمون پر ستاره، وقتی که حتی راه شیری هم دیده میشه، وقتی که میتونی دستتو دراز کنی و یه مشت ستاره بچینی... وقتی هیچ نوری یا چراغی نیست، غیر از خود خود ستاره ها.

نوشته شده توسط ترنج در سه شنبه 10 شهریور1388 |
بيتوته‌ی کوتاهي‌ست جهان
 
 
  در فاصله‌ی گناه و دوزخ
 
خورشيد
 
 
  همچون دشنامي برمي‌آيد
 
و روز
شرم‌ساری جبران‌ناپذيری‌ست.
 
آه
پيش از آن که در اشک غرقه شوم
چيزی بگوی
 
درخت،
جهل ِ معصيت‌بار ِ نياکان است
 
و نسيم
 
 
  وسوسه‌يي‌ست نابه‌کار.
 
مهتاب پاييزی
کفری‌ست که جهان را مي‌آلايد.
 
چيزی بگوی
 
پيش از آن که در اشک غرقه شوم
 
 
  چيزی بگوی
 
هر دريچه‌ی نغز
بر چشم‌انداز ِ عقوبتي مي‌گشايد.
 
عشق
 
 
  رطوبت ِ چندش‌انگيز ِ پلشتي‌ست
 
و آسمان
 
 
  سرپناهي
 
تا به خاک بنشيني و
 
 
  بر سرنوشت ِ خويش
 
 
  گريه ساز کني.
 
آه
پيش از آن که در اشک غرقه شوم چيزی بگوی،
هر چه باشد
 
چشمه‌ها
از تابوت مي‌جوشند
و سوگواران ِ ژوليده آبروی جهان‌اند.
عصمت به آينه مفروش
که فاجران نيازمندتران‌اند.
 
خامُش منشين
 
 
  خدا را
 
پيش از آن که در اشک غرقه شوم
 
از عشق
 
 
  چيزی بگوی!

پ.ن. هیچ نوشته ای بهتر از این شعر، واگویه حال و هوای این روزهای من و کشورم نیست!
نوشته شده توسط ترنج در سه شنبه 10 شهریور1388

Impatient heart fails to communicate;

Impatient tongue fails to compensate;

But it is the impatient mind which fails to tranquilize the other two.

نوشته شده توسط ترنج در یکشنبه 8 شهریور1388 |
"دوستت دارم" سوءتفاهمی بیش نیست،

آنگاه که می پنداری رِنجشت از عشقت افزون است. 

نوشته شده توسط ترنج در پنجشنبه 5 شهریور1388 |
روز آخر ابری بود و بارونی. آخرین روز سفر همیشه دلتنگ کننده است، مخصوصا اگه سفر پرخاطره ای بوده باشه. دلم براش تنگ میشه. این شهر روح داره. باروهای بلند کلیساها زیر بارون چه قدر می تونن نوستالژیک باشن! 

پراگ واقعا زیباست!

نوشته شده توسط ترنج در چهارشنبه 4 شهریور1388 |

An extended arm on a pillow,

I reach my hand to touch it.

But it gets far and far away,

Shrinking and slipping into someone else's dream!

(Anonymous)

نوشته شده توسط ترنج در پنجشنبه 15 مرداد1388 |