پیغامی بر صفحه ظاهر می شود،
جعبه ای سیاه با نوشته هایی سفید.
سفید بر سیاه.
اما آنچه گونه هایم را رنگ می دهد،
سرخ است.
سرخی به رنگ شرم و شادی!
تو با من قهر می کنی چون فکر می کنی تو را درک نمی کنم.
من با تو حرف می زنم چون فکر می کنم تو را می فهمم...
به این می گن تفاهم، نه؟!
- بدو، بدو... حراجش کردم، آتیش زدم به جونم... بدو، بدو.
-چی می فروشی آقا؟!
-داروی خودکوشی با اسانس ایست قلبی. بدو، بدو حراجه... خونه ات آباد شه، آتیش زدم به جونم...
-داروی نظافت نداری؟
-نه خانوم جون، داروی نظافت قدیمی شده، جاش سیلک اپیل بخر. بدو، بدو....داروی ...
1. تماس با ستاره
2. جلسه کتاب
3. هماهنگی سفر کویر
4. جستجو درباره پازولینی و برتولوچی
5. اولش سخته
6. هنوز زنده ام!
بزرگراههای خلوت تهران،
هرز می روند
وقتی راننده آژانس
با سرعت 70
روی اعصاب من رانندگی می کند!
دلتنگی های آدمی را ، باد
ترانه ای می خواند،
رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می گیرد،
و هر دانه ی برفی به اشکی ناریخته می ماند.
سکوت سرشار از سخنان ناگفته است،
از حرکات ناکرده،
اعتراف به عشق های نهان
و شگفتی های بر زبان نیامده.
در این سکوت حقیقت ما نهفته است
حقیقت تو و من.
کورسوی چراغی در بلندای شبح تپه ای دور!
من تنها نیستم!
- من؟
- تو چرا...
- من چرا چی؟
- تو چرا نمی خوای...
- من چی رو نمی خوام؟
- آخ، بذار تموم شه حرفم... میشه؟
- ...
- ... هیچی، مهم نبود.
Yo fumo Nosotros/as fumamos
Tu fumas Vosotros/as fumais
el, ella, usted fuma Ellos/as, ustedes fuman
Y tu?
Azadeh es mal. Que tal? Bien? Moy bien? Perfecto? Super Perfecto?
Ella es confusia...
چه تصمیمهایی با تفال به دیوانت گرفتم،
چقدر شعرهاتو دوست دارم.
چقدر دوستت دارم.
نامت به یاد باد، حافظ شیرین بیان!
گمشده ام، در زبانی که مرا مفهوم نمی سازد.
GPS تو وسایلتون هست؟!
A bullet in my thought,
An injured feeling,
A misundersood language,
Are all I've got!
I'm rich enough to buy a misery!
دیروز که با حال نزار سرماخورده تو اتوبان یادگار شمال می رفتم کلاس، یک راننده تاکسی موسفید شروع کرد به اذیت کردن، لایی کشیدن و چسباندن ماشینش برای راه گرفتن. چند بار خیلی نزدیک شد. خیلی بی حال بودم. آخرش از راستم سبقت گرفت. بعد از چند دقیقه دیدم یک پسری توی 206 از سمت راستم علامت می دهد که شیشه را پایین بکشم. مثل همیشه اهمیت ندادم. اصرار کرد. شیشه را پایین دادم و با اعصاب خردشده از دست راننده تاکسی بهش توپیدم که "چی می گی؟" با حرص گفت "صبر کن، اگه دوباره پیداش شد، بهش نشون می دم." و تا مسافت 2 ، 3 کیلومتر اسکورتم کرد. مبهوت بودم از این واکنش! راننده دیگر پیدایش نشد. من هم از 206 تشکر کردم و او رفت. رفت، به همین سادگی.
چقدر خوب است... هنوز هستند پسرانی در شهر من که می فهمند، هنوز می فهمند...
زندگی پست مدرن، زندگی مینیمال است... مینیمالیستی عاشق می شویم، و مینیمالیستی، فارغ. مینیمالیستی زندگی می کنیم، می نویسیم، حتی مینیمال می خوابیم و خواب می بینیم. و درز می گیریم گلایه های "من غریبم مادر جان" را. حتی مینیمال فکر می کنیم. بعضی وقت ها نگاه مینیمال، اندیشیدن در دایره بسته ای می شود که چشم انداز فکری اش محدود به گستره قابل دید چشم بندهای اسبهای مسابقه است. گاه، تمام حسها و حرفهای نگفته تو قالب مینیمال، دود می شوند. گاه، در قالب مینیمال، مینیمال می شویم.
وقتی با دیدن هر لحظه و هر صحنه عاشقانه نامربوط
حسی از درون تهی می کند مرا...
تو در من هنوز زنده ای.
"آی عشق، چهره سرخت"* گم و پیدا می شود.
* پ.ن. پاره ای از شعر شاملو
پیش از آنکه چشمانت
بوسیدن چشمانم را از یاد ببرد.
حتی به اندازه یک نوشته، یک نامه.
دورتر نرو!
اگرچه نزدیکی ات
به اندازه فرستادن یک پیغام باشد.
دیشب با مامان و آزیتا رفتیم ابر فروشگاه (!) هایپر استار را ببینیم. با اینکه چندان از ما دور نیست، حدود 45 دقیقه ای تو راه بندان خیابان های اطراف فروشگاه ماندیم که تا شعاع 1 کیلومتری ادامه داشت. وقتی فکر می کنم، می بینم ما ملتی هستیم که دست رد به سینه هیچ چیز جدیدی نمی زنیم!! حتی اگر این چیز جدید، در مقایسه، تقلید ناقصی از نمونه های فرنگی اش باشد.
از یکی از کارکنان درباره فروشگاه پرسیدیم. فروشگاه، تحت مدیریت کارفر فرانسه فعالیت می کند و همه سیستمهای آن به دوبی وصل است، محصولات هم ایرانی بودند هم خارجی. ساعت کاری 9 صبح تا 12 شب.
بیایید از بالا با حرکت Zoom in به این موضوع نگاه کنیم:
1. ارتفاع 100 متری: خیابانهای شلوغ و بی حرکت، انباشته از خودروهایی که در مسیر رفت یا بازگشت از فروشگاه از جای خود تکان نمی خورند. حرکت مورچه وار، کمی تا قسمتی همراه با بوق و لایی کشی
2. ارتفاع 50 متری: سبقت خودروها از هم در صف منتهی به پارکینگ فروشگاه(!!)، طوری که مامور هدایت خودروها با نشان دادن باتوم، راننده ها را وادار به ماندن در مسیر می کند. آدمهای زیادی که پیاده از چندین خیابان دورتر به سمت فروشگاه می روند.
3. ارتفاع 5 متری: پارکینگ و فروشگاه یک طبقه ای بسیار وسیع، فروشگاه مارکهای مختلفی که هنوز راه اندازی نشده اند، محوطه ای بزرگ با راهنماهای آویخته از سقف که محصولات هر قسمت را مشخص می کند، از شیر مرغ تا جان آدمیزاد.
4. ارتفاع 2 متری: تنوع محصولات زیاد است. قیمتها هم 200، 300 تومان از بیرون ارزان تر است. مردم جوری خرید می کنند که انگار دیگر فرصتی نمانده. آنقدر تنه خوردم که یاد صفهای خرید دوران جنگ افتادم.
5. ارتفاع 1 متری: در قسمت فروش شمع، هیچ کدام از محصولات، در قسمت توضیح داده شده نبود. همه چیز جا به جا شده بود. نظارتی نبود. مسئولی نبود که پس از بازدید مشتریان قفسه ها را مرتب کند. هنوز نیازمند زمان هستیم تا فرهنگ این نوع خرید را جا بیندازیم. می دانید، اگر شمع ساده بزرگ بخواهید باید در قسمت شمعهای روبان دار اکلیلی دنبالش بگردید.
6. کاملا روی زمین: مثل همیشه و همه جا آشغال روی زمین دیده می شد. کنترلی روی خرید اجناس نبود. آزیتا حتی دیده بود کسی چیپسی را از قفسه برداشته، باز کرده و خورده بود!!!
دلم می گیرد... باز چیزی از دنیای مدرن وارد کردیم، بی آنکه فرهنگ آن را بیاموزیم...
پ.ن. خاطرات فروشگاه چادری کوروش بدجوری برام زنده شد.
ته هستی جاییه که همه چیز هست، همه هستن، هر چی بخوای مجازه، هر کاری بکنی، بهت گیر نمی دن. مرزی نیست، حدی نیست. می تونی بخوای! خواستن، آرزو کردن گناه نیست.
دوست داشتی، گیلاستو دستت می گیری میری پیاده روی، لبی تر می کنی.
دوست داشتی، فریااااااااااااااد می زنی که خسته ای.
دوست داشتی، با باد هم آغوش میشی، موهاتو می سپری دستش، تنتو، روحتو.
دوست داشتی، به زمین و زمان بد و بیراه می گی که چرا "نفس کز گرمگاه سینه می آید برون، ابری شود تاریک، چو دیوار ایستد در پیش چشمانت."*
بازم بگم از این "ته هستی"؟ اونجا خیلی دور نیست، کافیه عزم رفتن کنی.
پ.ن.*: قسمتی از شعر "زمستان"، اخوان ثالث
شاید بد نباشه بعضی وقتا به چیزهای باسمه ای نگاهی دوباره کرد...
| بيتوتهی کوتاهيست جهان |
|
| در فاصلهی گناه و دوزخ |
| خورشيد |
|
| همچون دشنامي برميآيد |
| و نسيم |
|
| وسوسهييست نابهکار. |
| پيش از آن که در اشک غرقه شوم |
|
| چيزی بگوی |
| عشق |
|
| رطوبت ِ چندشانگيز ِ پلشتيست |
| و آسمان |
|
| سرپناهي |
| تا به خاک بنشيني و |
||
| بر سرنوشت ِ خويش |
||
| گريه ساز کني. |
||
| خامُش منشين |
|
| خدا را |
| از عشق |
|
| چيزی بگوی! پ.ن. هیچ نوشته ای بهتر از این شعر، واگویه حال و هوای این روزهای من و کشورم نیست! |
Impatient heart fails to communicate;
Impatient tongue fails to compensate;
But it is the impatient mind which fails to tranquilize the other two.
آنگاه که می پنداری رِنجشت از عشقت افزون است.
پراگ واقعا زیباست!