تبليغاتX
ترنج
دلم برایت تنگ می شود.

می دانی، دل است دیگر،

عقل که ندارد.

فقط در دارد

که نمی گذارد به روی تو ببندمش.

نوشته شده توسط ترنج در چهارشنبه 27 اردیبهشت1391 |
خراب افتاده ام..

نوشته شده توسط ترنج در دوشنبه 25 اردیبهشت1391 |

Silence

Silence speaks
Silence screams
Silence talks louder than any word
that cuts through the heart like a sword

Silence speaks
Silence screams
Silence echoes in my ears
to my eyes it brings tears

Silence speaks
Silence screams
Silence drives me around the band
what's the problem I don't understand

Silence speaks
Silence screams
Silence is a weapon of your choice
to cut through my heart
like a sword
without saying a single word

Milica Franchi De Luri

نوشته شده توسط ترنج در دوشنبه 18 اردیبهشت1391 |

La Alegria- Yasmin Levy

Yo bebo y bebo y bebo para olvidarte
Yo duermo y duermo y duermo para no pensar
Maldito mundo
Vivir para pagar por el pecado de amarte
Maldita tú
Suéltame

Te digo que vida no tengo
Y es por tu culpa
Las noches igual que los días
De soledad
Oh Dios mío
Ayúdame para matar este amor
Que está en mi corazón
Bendito Dios
Sálvame

Solo caminando en el camino de este mundo
Y no tengo más fuerza para luchar
Yo pensaba que amarte fue el remedio del dolor
Pero el dolor se hizo grande más y más
Te dejo para siempre, vida mía, no te olvides
Que soy hombre que existe para ti
Y el cante de mi vida te regalo para siempre
Hasta que llegue el día del morir

این آهنگ را از لینک بالا بشنوید و ببینید! :(

نوشته شده توسط ترنج در یکشنبه 17 اردیبهشت1391 |
مرا جاي خودم بگذار

خودت را جاي گهواره

چون آغوشي تسلي بخش

كنارم باش همواره


دنگ شو- آلبوم شيراز 40 ساله

نوشته شده توسط ترنج در جمعه 15 اردیبهشت1391 |
به پشت افتاده است دست و پا مي زند. انگشتم را مي برم جلو. مي چسبد و به رو برمي گردد. راه مي افتد روي دستم. بالهاي قرمز گرد با خالهاي سياه. كوچك و بي دفاع است. راه مي رود، شك مي كند، مي ايستد و دوباره راه مي افتد. پاهاي نازكش دستم را قلقلك مي دهد. مي برمش كنار پنجره. تا درخت فاصله زيادي نيست. مي گذارمش لب پنجره. پرواز مي كند.
همان جا سيگاري روشن مي كنم.. نه بال قرمزي، نه خال سياهي. به پشت دست و پا مي زنم، پك محكمتري به سيگار.
نوشته شده توسط ترنج در سه شنبه 12 اردیبهشت1391 |
Unbreak My Heart- Toni Braxton

اين روزا خيلي ياد اين آهنگ مي افتم.

نوشته شده توسط ترنج در دوشنبه 11 اردیبهشت1391
مي نوشي، مي كشي، مي گريي و مي خوابي. چرخه را دوباره تكرار مي كني..

آويزان از كدام طناب بودي كه پاره شد؟

نوشته شده توسط ترنج در شنبه 9 اردیبهشت1391 |
قرار نبود بهار امسال سرد باشد.

قرار بود تو باشی

من باشم 

و ابرهای بهار برایمان از خنده اشک بریزند.

نوشته شده توسط ترنج در سه شنبه 5 اردیبهشت1391 |

ریشه در خاک

تو از این دشتِ خشکِ تشنه روزی کوچ خواهی کرد و
اشکِ من تو را بدرود خواهد گفت.
نگاهت تلخ و افسرده‌ست.
دلت را خار خار ناامیدی سخت آزرده‌ست.
غم این نابسامانی همه توش و توانت را زتن بُرده‌ست!

تو با خون و عرق، این جنگل پژمرده را رنگ و رمق دادی.
تو با دست تهی با آن همه طوفانِ بنیان‌کن در افتادی.
تو را کوچیدن از این خاک، دل بر کندن از جان است!
تو را با برگ‌برگِ این چمن پیوندِ پنهان است.

تو را این ابر ظلمت‌گستر بی‌رحم بی‌باران،
تو را این خشک‌سالی‌های پی در پی،
تو را از نیمه ره بر گشتن یاران،
تو را تزویر غمخواران،
ز پا افکند!
تو را هنگامۀ شوم شغالان،
بانگ بی‌تعطیل زاغان،
در ستوه آورد.

تو با پیشانی پاک نجیبِ خویش،
که از آن سویِ گندم‌زار،
طلوع با شکوهش خوش‌تر از صد تاج خورشید است؛
تو با آن گونه‌های سوخته از آفتابِ دشت،
تو با آن چهرۀ افروخته از آتش غیرت،
ـ که در چشمان من والاتر از صد جام جمشید است،
تو با چشمانِ غم‌باری،
ـ که روزی چشمۀ جوشان شادی بود و، ـ
اینک حسرت و افسوس، بر آن
سایه افکنده‌ست خواهی رفت.
و اشکِ من تو را بدروردخواهد گفت!

من اینجا ریشه در خاکم.
من اینجا عاشق این خاکِ از آلودگی پاکم.
من اینجا تا نفس باقی‌ست می‌مانم.
من از اینجا چه می‌خواهم، نمی‌دانم!
امید روشنایی گرچه در این تیره گی‌ها نیست،
من اینجا باز در این دشتِ خشکِ تشنه می‌رانم.
من اینجا روزی آخر از دل این خاک، با دستِ تهی
گُل بر می‌افشانم.
من اینجا روزی آخر از ستیغ کوه، چون خورشید.
سرود فتح می‌خوانم،
و می‌دانم
تو روزی باز خواهی گشت!

1353
فریدون مشیری

از مجموعۀ «تازه‌ها»

نوشته شده توسط ترنج در چهارشنبه 17 اسفند1390
هنگام کاشت،

دستان من یخ می کنند،

انگشتان تو می لرزند.

اما این لبهایمان است

که بوسه های داغ را درو می کنند.

نوشته شده توسط ترنج در یکشنبه 23 بهمن1390 |
دلتنگم و دیدار تو درمان من است     بی رنگ رخت زمانه زندان من است

بر هیچ دلی مباد و بر هیچ تنی        آنچ از غم هجران تو بر جان من است

نوشته شده توسط ترنج در پنجشنبه 6 بهمن1390 |
باد

لَب-پَر سپید برف از ستیغ کوه

پنجره، پرنده، کوچ.

نوشته شده توسط ترنج در چهارشنبه 14 دی1390 |
چی باعث کمرنگ شدن یه دوستی 18-19 ساله میشه؟ خیلی دلم گرفته...

نوشته شده توسط ترنج در سه شنبه 6 دی1390 |
به کف دستانم خیره می شوم، چقدر کار ازشان بر می آید؟ تکیه می دهمشان به میز و بلند می شوم...

نوشته شده توسط ترنج در پنجشنبه 14 مهر1390 |
آن روزها غروب کش می آمد پای پنجره ای که انتظار بود، انتظار رسیدن پدر به خانه در هراس بین دو آژیر قرمز...

هن و هن پدر بود از پس دویدن تمام خیابانهای نارمک،

گریه مادر بود از دیدار دوباره پدر،

ما بودیم و تپشهای قلبی که ویرانگریش کم از بمبهای صدام نداشت.

نوشته شده توسط ترنج در یکشنبه 3 مهر1390 |
جمعه های بی تابی

شنبه های خاطره

داغ داغ

تیر می کشد تمام تنم.

نوشته شده توسط ترنج در جمعه 11 شهریور1390 |
سخت است

منتظر پیامهایی باشی

که دیگر فرستاده نمی شوند،

حتی اگر نوشته شوند.

نوشته شده توسط ترنج در دوشنبه 31 مرداد1390 |

خاطره ها را

از لا به لای مارپیچ این مغز خودآزار

بیرون بکشی،

قاب کنی،

به دیوارهای اتاقی بیاویزی،

نگاهشان کنی،

بیرون بیایی

و در را قفل کنی،

کلیدش را در کمانی بگذاری

و به دوووووورترین نقطه هستی

پرتاب کنی

و بخوابی.

نوشته شده توسط ترنج در سه شنبه 25 مرداد1390 |
کنج امن خانه

پای این صفحه های مجازی

یا شاید لا به لای صفحه های کتابها...

جای من اینجاست.

پدر این طور راحت تر است.

ساعت 12 شب به بعد

دیو 7 سر شهر را

در خیابانها رها می کنند.

کنج امن خانه

پای این صفحه های مجازی

و لا به لای صفحه های کتابها

راه مبارزه با دیو را نیاموختم.

پدر درست فکر می کند،

دخترش نمی تواند

دیو 7 سر تنهایی را

به خاک بمالد.

نوشته شده توسط ترنج در یکشنبه 23 مرداد1390 |

می دانید؟ خشونت همیشه یک چشم کبود و دندان شکسته و دماغ خونی نیست. خشونت، تحقیر، آزار گاهی یک نگاه است. نگاه مردی به یقه ی پایین آمده ی لباس زنی وقتی که دولا شده و چایی تعارف می کند. نگاه برادری است به خواهرش وقتی در مهمانی بلند خندیده. نگاهی که ما نمی بیینیم. که نمی دانیم ادامه اش وقتی چشم های ما در مجلس نیستند چیست. ترسی است که آرام آرام در طول زمان بر جان زن نشسته..

خشونت بی کلام، بی تماس بدنی، مردی است که در را که باز می کند زن ناگهان مضطرب می شود، غمگین می شود. نمی داند چرا. در حضور مرد انگار کلافه باشد. انگار خودش نباشد. انگار بترسد که خوب نیست. که کم است. که باید لاغرتر باشد چاق تر باشد زیباتر باشد خوشحال تر باشد سنگین تر باشد سکسی تر باشد خانه دارتر باشد عاقل تر باشد. خشونت آن چیزی است که زن نیست و فکر میکند باید باشد. خشونت آن نقابی است که زن می زند به صورتش تا خودش نباشد تا برای مرد کافی باشد. مرد می تواند زن را له کند بدون اینکه حتی لمس اش کند. بدون اینکه حتی بخواهد لهش کند. این ارث مردان است که از پدران پدرانشان بهشان رسیده

خشونت، آزار، تحقیر امتداد همان "مادر ... ها، ... ها، خواهر ...ها، مادرش را فلان ها، عمه اش را بیسار"هایی است که به شوخی و جدی به هم و به دیگران می گوییم. خشونت، آزار، تحقیر همان "زن صفت، مثل زن گریه می کردی"هایی است که بچه هایمان از خیلی کودکی یاد می گیرند

خشونت، آزار ، تحقیر ، پله های بعدی نردبانی هستند که پله ی اولش با فلانی و بیساری معاشرت نکن چون... فلان لباس را نپوش چون...است. چون هایی که اسمشان می شود " عشق". عشق هایی که می شوند ابزار کنترل. که منتهی می شوند به زنانی بی اعتماد به نفس، بی قدرت، غمگین، تحقیر شده، ترسان، وابسته، تهدید به ترک شده و شاید کتک خورده که فکر می کنند همه ی زخم هایشان از عشق است. که مرد عاشق زخم می زند و زخم بالاخره خوب می شود.

خشونت توجیه آزار روحی، کلامی، جسمی، جنسی مردی است که مست است. مستی انگار عذر موجهی باشد برای ناموجه ترین رفتارها.

می دانید؟ کتک بدترین نوع خشونت علیه زنان نیست. کبودی و زخم و شکستگی خوب می شوند. قدرت و شادابی و باور به خویشی که از زن در طول ماهها و سالها گرفته می شود گاهی هیچ وقت، هیچ وقت، ترمیم نمی شود

خشونت دست سنگین پدری است که بر صورت دخترک 9 ساله اش بلند می شود اما هرگز فرود نمی آید. خشونت گردنکشی برادری است که نگاه پسرک معصوم همسایه را کور می کند و خواهر را ناامید می کند از عشق پاک و دیوار به دیوار همسایگی . خشونت آروغ زدن های شوهر است به جای دستت درد نکند برای دستپخت عالی یک صبح تا ظهر حبس شدن در آَشپزخانه . خشونت قانون نابرابر حق قیومیت پدربزرگی است که در فقدان پدر ، صاحب بلامنازع نوه ی دختری اش می شود بی اینکه حضور مادر در جایی دیده شده باشد. خشونت حق ارثی است که پس از مرگ پدر به تو داده می شود نیم آن چیزی که برادرت می گیرد و تازه منت بر سرت می گذارند که نان آور خانه ات دیگری است . خشونت خود ما زنانیم که تمامی اینها را می پذیریم بی هیچ اعتراضی و آن کسی را هم که در میانمان به اعتراض بلند می شود با القاب زن فلان و بهمان به سخره می گیریم . خشونت خود خودمانیم و از ماست که بر ماست .

شادی ریحانی

نوشته شده توسط ترنج در سه شنبه 18 مرداد1390 |
درد ِ دل کـه مي کنــی،
ضعـف هـايـت، دردهـايــت رامي گـذاري تـوی ِ سيـني و تعـارف می کـنی
کـه هـر کـدامـش را کـه می خواهنــد بــردارنـد.....
تيــز کننــد
تيــغ کننــد
و بــزننـد بـه روحـت !!
نوشته شده توسط ترنج در یکشنبه 9 مرداد1390 |
تفتیده-داغ- کویر ِ تشنه ام.

نه،

نمی خواهم به رسم شعر عاشقانه

باران شوی.

تنها بتاب!

نوشته شده توسط ترنج در پنجشنبه 23 تیر1390 |
حالیا عشوه ناز تو ز بنیادم برد          تا دگرباره حکیمانه چه بنیاد کند

نوشته شده توسط ترنج در سه شنبه 21 تیر1390 |

عشق به شکل پرواز پرنده است

عشق خواب یه آهوی رمنده است

من زائری تشنه زیر باران

عشق چشمه آبی اما کشنده است

 

من می‌میرم از این آب مسموم

اما اونکه مرده از عشق تا قیامت هرلحظه زنده است

من می‌میرم از این آب مسموم

مرگ عاشق عین بودن اوج پرواز یه پرنده است

 

تو که معنای عشقی به من معنا بده ای یار

دروغ این صدا را به گور قصه‌ها بسپار

صدا کن اسممو از عمق شب از نَـقب دیوار

 

برای زنده بودن دلیل آخرینم باش

منم من بذر فریاد خاک خوب سرزمینم باش

طلوع صادق عصیان من بیداریم باش

 

عشق گذشتن از مرز وجوده

مرگ آغاز راه قصه بوده

من راهی شدم نگو که زوده

اون کسی که سرسپرده مثل ما عاشق نبوده

اما اونکه عاشقونه جون سپرده هرگز نمرده

ترانه سرا : اردلان سرفراز

نوشته شده توسط ترنج در دوشنبه 13 تیر1390 |
چیزی به اندازه سیب سرخ حوا

در گلویم مانده است.

نه فرو می رود

و نه بالا می آید. 

تنها در نوسانی آرام

خفه ام می کند.

نوشته شده توسط ترنج در پنجشنبه 2 تیر1390 |
راستی روسپی! از خودت پرسیدی چرا اگر در سرزمین من و تو، زنی زنانگی اش را بفروشد که نان در بیارد رگ غیرت اربابان بیرون می زند اما اگر همان زن کلیه اش را بفروشد تا نانی بخرد و یا شوهر زندانی اش آزاد شود این «ایثار» است ! 

مگر هردو از یک تن نیست؟ 

بفروش ! تنت را حراج کن… من در دیارم کسانی را دیدم که دین خدا را چوب میزنند به قیمت دنیایشان، شرفت را شکر که اگر میفروشی از تن می فروشی نه از دین. 

(( فریدون فرخزاد ))
نوشته شده توسط ترنج در دوشنبه 30 خرداد1390 |
اگر سرت را دوست داری

یا بدزدش

یا سکوت کن.

حالت سومی نیست.

تنها می توانی بر بادش دهی.

شاید که باد کاری کند

برای افکاری که

خام و پخته در هم است.

نوشته شده توسط ترنج در شنبه 28 خرداد1390 |
گفتند: یکی بود، یکی نبود.

گفتیم: نه، نشد.

همه هستیم.

دیدیم همه نیستیم.

یکی هست که دیگه نیست.

نوشته شده توسط ترنج در یکشنبه 8 خرداد1390 |
شمشیرت را در نیام کن،

قلمم صورتت را خط انداخته است.

دوستان خردسالم!

بادبادکهاتان را هوا کنید.

ما پشت به شما

رو در رویشان قلم می زنیم.

نوشته شده توسط ترنج در پنجشنبه 22 اردیبهشت1390 |